قطار

درها باز و بسته می شوند

قطار پر و خالی می شود

                            درها باز و بسته می شوند

                            قطار نیمه خالی می شود

درها باز و بسته می شوند

قطار  خالی می شود

                            زنی در تاریکی هنوز منتظر است!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 17:46 توسط دیازپام |

این را من

تفنگها را تو بياور

سربازها را من

گلوله ها را تو بياور

جنازه ها را من

خاكها را تو بياور

چاله ها را من

جنازه ها را كه چال كرديم

كنار آتش چای می خوريم

ودر آغوش هم خواب می رويم

                                          لقا بختياری

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 17:43 توسط دیازپام |

دریغ (دکتر حمید مصدق)

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 15:48 توسط دیازپام |

یک شب از بیداری

زجرِ شب بيداري

شرط اين هوشياري

و دلم بود كه ناگاه سپردم به او

اين دم تنهايي؛

به خيالش، به لحني زيبا

- شرحش آسان -

ليك تا اينجا

چون ندانم دل كه لرزيد و افتاد به راه

تا كجا رفتست

مي تپد آيا؟

چيست آنچه مي‌انديشد دلم؟

با خودم گفتم

-‌ مي‌خواهد تنم هم -

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:13 توسط دیازپام |

مرداد

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:21 توسط دیازپام |

اشکهای بی اثر

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:56 توسط دیازپام |

جبر

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:55 توسط دیازپام |

برای جالیز

برمی دارم

درونم را و می گسترانم بر زمین با شوق

چنان سبک می شوم که خیال پرواز دارم.

آه...

خودخواه بودم باز

بیچاره آسمان نصیبش نشد هیچ از عشق من.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:17 توسط دیازپام |

از شوق

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:4 توسط دیازپام |

این عبث جاریست.

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:57 توسط دیازپام |