قطار
درها باز و بسته می شوند
قطار پر و خالی می شود
درها باز و بسته می شوند
قطار نیمه خالی می شود
درها باز و بسته می شوند
قطار خالی می شود
زنی در تاریکی هنوز منتظر است!!!
این را من
تفنگها را تو بياور
سربازها را من
گلوله ها را تو بياور
جنازه ها را من
خاكها را تو بياور
چاله ها را من
جنازه ها را كه چال كرديم
كنار آتش چای می خوريم
ودر آغوش هم خواب می رويم
لقا بختياری
دریغ (دکتر حمید مصدق)

یک شب از بیداری
زجرِ شب بيداري
شرط اين هوشياري
و دلم بود كه ناگاه سپردم به او
اين دم تنهايي؛
به خيالش، به لحني زيبا
- شرحش آسان -
ليك تا اينجا
چون ندانم دل كه لرزيد و افتاد به راه
تا كجا رفتست
مي تپد آيا؟
چيست آنچه ميانديشد دلم؟
با خودم گفتم
-
ميخواهد تنم هم -مرداد
اشکهای بی اثر

جبر

برای جالیز
برمی دارم
درونم را و می گسترانم بر زمین با شوق
چنان سبک می شوم که خیال پرواز دارم.
آه...
خودخواه بودم باز
بیچاره آسمان نصیبش نشد هیچ از عشق من.
از شوق

این عبث جاریست.

