تبليغاتX
از غایت نهایت

از غایت نهایت

طبل بزرگ دنبال رد پاي چپ

آماده‌ام كه از سر باز كنم تمام بازماندگانی را

كه سرپيچي مي‌كنند از فرمان من

و به عقب بنشینم

مي‌خواهم اما

مهرت حمايليست بر دوشم كه تنگ، تنگ

تنگ در بر گرفته‌است مرا

بند بر دوش

دست بر تفنگ

پاهايم سنگين...

سنگين

با من كه نمي‌آيند

مانده‌اند

پايكوبان به احترامت

رد پايي اما نيست...

ايست!

- پا فنگ –

بنگر

مي‌نگري و نمي‌بيني

تو مرا نمي‌بيني

ديدباني كن...

پنهان بودنم از نگاه تو استتار فصل خزان

- و من در آرزوي رزمي مشترك

در يك جبهه

كنار تو

كه ساعت‌هامان را ميزان كنيم

و من در خط الرأس تو

رو به قطبت

خيز بردارم

كه از سينه خيزد

دلم...

ليك به ناگزير

مي‌مانم و نگاهبانم تمام باز ماندگانت را

اي فرمانده‌ي نا فرمان اين جنگ نابرابر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 16:9  توسط محمد  | 

يك شروع

سنت شكني كنم و چند خطي حرف بزنم در مورد اين پست:

يه عذر خواهي كامل مي‌كنم از تمامي‌ اهالي شعر مخصوصا اهالي شعر سنتي كه اين چند خط رو بايد تحت نظم پر كم و كاست خودم ارائه كنم و اونو غزل بنامم. يه عذر خواهي ويژه كنم از استاد گرانقدرم آقاي خليل جوادي كه هواي شعر من رو سنتي دونستند و من رو به اين سبك شعر خواندند. نظرات قوي شما دوستان و استادان را تجربه كارم مي‌دونم.

 

من از جفاي تو هرگز نمي‌نالم

اگرچه از تو سوخت پر و بالم

خيال بودنت هم درون سر باشد

زغم جداسـت حال و احوالم

به روي ثروت دنيا دو چشم بر بستم

ببين كه عشق تو گشتست مال و اموالم

بدان كز آن شب آشنايمان تا حالا

به نام تو آغاز گشته است هر فالم

همان شبي كه گره زچهره بگشودي

كه گفتمت اسير نرگس و محو آن خالم

تو رفتي و جا گذاشتي همه‌جا خاطره‌ات

ميان ثانيه‌ و روز و ماهِ هر سالم

گله از كار دوست نيست رسم وفا

جفا مي‌كني به آن يقين كه من لالم

مرا نباشد روي برگشتن از كويت

مني كه از عشقت شهره گشته‌ام در عالم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 18:14  توسط محمد  | 

منهای شعر

صد بار هم كه بنويسي و پاره كني عاقبت يكبار حرفت را...
حرفت را بزن
مي‌زني و اينبار
مي‌گويي...
بگو كه بيزاري!
بيزاري از آنكه كلمات حول واژه "تو" بچرخند و
اين ضمير شوم كميني داشته باشد ميان جملاتت و نبيني
نبيني كه چگونه دل از دست واژگانت گرفته و گرداگردش دست‌افشاني مي‌كنند و
به افيون نابش
آه...
افيون نابش...
مبتلا
اينجاست كه كلمات مي‌خوانندش
مي‌خواهندش
جملات را دود مي‌كنندش
مي‌سوز...
مي‌سوزندشان
بو مي‌كشانند و
مي‌كشانند و...
از زبان مي‌بارانندش
تا لحظه‌ي وصل خواب بعد از نشئگي
نشئگي...
خوابي مگر؟
بيدارم من
بيدارم؟
- بيدارم من كه-
تو بخواب!
من و ما حاضريم
ميان شما كه نبودتان نابودمان كرده، لا مذهب!
با اين كه نيست اين دوم شخص حاضر
غايبي بود آنجا كه مي‌خوانديش
و خودش هم مي‌دانست
مي‌دانست در اين جايگاه احساس خوبي ندارد
ليك
باز هم براي احساسي كه خوب نداشتش خوابيد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 10:50  توسط محمد  | 

حب و بغض

من از خشم
من از تير مژگان كه خيزد ز چشم

من از هاي و هوي
ز پيچ و شكنج‌هاي موي

من از جوشش و اوج فريادها
من از خنده‌ي مانده در يادها

از آن تاب و تب
از آن لعل لب

من از چهره‌ايي كه برافروخته
از آن گونه‌هايي كه خورشيد سوخته

من از رعب آن‌‌ خط و نشان
از آن ماهِ پيشانيِ پشت طره نهان

من از  ظلم و جوري كه كردي به من
از آن روح زيبا و حُسني كه داري به تن

از آن عشق و نفرت گريزان
زآن هر دو رويت گريزان
گريزي چو طوفان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 17:33  توسط محمد  | 

تاختي

می‌رويم
و روی خط ممتد سفر
نقشی نمی‌بنديم
چه تکرار می‌شود
اين سکوت هميشگی
و چه كَر کننده می‌آزارد.
انگار نه انگار
روزی از رسيدن دلگير می‌شدم
که حالا
منتظر رسيدن به ايستگاه پايانی
در هجوم خاطرات
من مانده‌ام با اين
سايه سنگينت.
گير كرده امشب در خاطرات اين قطار
و راهي نمي‌گشايد انگار
گر چه هم‌قطاران بر تاختنش تحسين دارند
كه مي‌تازد
مي‌تازد
شايد هم بر من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 17:10  توسط محمد  | 

آخر آوار شد

باغي يادگار
از دل‌نگرانيِ يك خار
تنها
شبها تا صبح
بيدار
براي رشد تك شكوفه انار
در روز‌هايي با اميد بهار
دستان كم توان ديدار
بر ديوار
من و اين حصار
جهشي بلند
اين بار
تا سركشي از يار
بنگر
اي نگار
اين نگاه فرياد وار
با توست
سرت را بالا بيار
براي ديدن چشمانت
در تلاشي جاري از ديوار
معلقم
انتظار
انتظار
انتظار...
درنگ نكن
تا رج به رج نگشتست
آوار.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 11:19  توسط محمد  | 

بکارت

در پيچاپيچ بحران‌هاي فلسفي
كنار ابهامي سترگ
ميان فلسفه وجودي انسان
خلاءاي وسيع يافتم
بكارتي هوس برانگيز
كه ارستوگان خيالش را هم نداشتند
-بقراطيون-
كاش مي‌ديديد كمال نابي كه به تنگش گرفتم
من از بكارتش گذر كردم
رد پاي من‌است در قلبش

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 14:43  توسط محمد  | 

زاد روز

از آن سالي كه پاييزت مرا به صد سالگي برد
بوي كهنگي بر مي‌خيزد از تمام روز‌هايم
گفتني‌ها را كه گفته‌ام
ناگفته‌ها را هم پرده مي‌دريم يك روز پاييزي
آن سوي پرده‌ها چشم‌اندازيست به تمام تر دامني‌ها
پس پاكِ پاك بمان تا روز موعود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 16:55  توسط محمد  | 

افسون چشمانت

بر آستان حضورت
در پيش چشمان مست و پر نورت
من اينجا ايستاده
خيره ماندم مات
وز شررها و فسون‌ها كه خفته است در آن
ناله‌ها دارم
و صد هيهات
اي تمام زيبايي عالم، يكجا جمع
چنان كه پيش چشم تو نور هزار ستاره باشد كم
من شيوه‌هاي نرگس چشم تو مي‌دانم
وز درونش رازهايت خوب مي‌خوانم
نيلي چشمت به نقالي نشستست باز
با غمي آغشته
داستاني مي‌كند آغاز
نقل شيرين است و فرهادي
با حيا
با شرم همراه
و گويا چشم تو ديدست و قلبت را به او دادي
و من از شوق سرشارم
بگيرم تيشه اي در دست و كوه‌ را چون كاه از سر هر راه بردارم
چه موجي مي‌زند مهرت در افكارم
ميان مستي چشمت من اما سخت هشيارم
به دنبال منِ فرهاد مي‌جويم نگاهت را
تمام داستان‌هاي آن چشم سياهت را
و دنياي رهايش را
چونان واماندگان از كاروان آشفته مي‌پيمايم و
راهي نمي‌يابم...
ز سر، سرگشته مي‌پيمايم و
هرگز نمي‌يابم...
اثر از خود‌ نمي‌يابم در ياد چشمانت
به ناگه جويم آن فرهاد!!!
نگاهم يخ زده
خيره
وهر دم تيره مي‌گردد
خيال سال و ماهي كه با خاطرت بودم ميان خاطرم ‌پيچد
از اين آزار بيزارم
همين بودن
نبودن‌ها
مگر مبهوت و شيدايت نبودم
عبث بودست موج مهرت در وجودم؟
از اين آزار بيزارم
از آن كوه و خيال و تيشه‌ي فرهاد
از اين فرهاد كش فرياد[1]



[1]  مصرعي از حضرت حافظ كه بزرگ مرد شعر معاصر مهدي اخوان ثالث نيز در شعر چاووشي از ايشان ذكر كرده‌اند - روحشان شاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 16:35  توسط محمد  | 

3 ترانک

از لذت گرد تو گشتن

منجمان در حيرتند

از روشني رويت

از درخشش ستاره‌ي چشمانت

و از پهنه سياه گيسوانت،

رحمي به خلق كن

روي برگردان

نگذار از جذبه‌ي تو

زمين مدارش را رها كند.

  

پريزاد       

 

روشن‌ترين طلوع، - چهره‌ات-

و دستانت، ممتد‌ترين افق

چشمان من نگاه كردنت را تاب نياورد،

اي پريزادِ خورشيد صفت

آغوش باز كرده بودي

به تماشاي اين جهان.

 

ريشه‌ها

پراكنده مانديم

شاخه‌هامان

در هم تنيدست اما

آزاد كه شويم

شاخه‌ها از هم جدا مي‌كنيم

يكي مي‌شويم

ريشه‌هايت كجاست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 16:39  توسط محمد  |